تبليغاتX
شکر پاره
شکر پاره
و خاطرات شیرینش
تاريخ : Sun 26 Jun 2011 | نویسنده : مامان جون

خب ، مام از وقتی‌ فیس بوکی شدیم کمتر وقت می‌کنیم اینجا سر بزنیم و از خاطرات نیکا بنویسیم

البته اونجام کم سر میزنیم و همه تقصیر هام گردن روزگار که وقت سر خاروندن برامون نمی‌ذاره


خب ، یکسره بریم سراغ خاطرات شیرینم

این چند وقته که نبودیم اتفاقات زیادی تو زندگی‌ نیکا افتاد


اولیش این بود که طی‌ یک بیماری اسهال و استفراغ شدید نیکا پستونک رو کنار گذاشت ، یه روز که حالش خیلی‌ بد بود ، بی‌ حال از اونهمه حالت تهوع به مامانش گفت " مامان ساناز ، پیسو ( پستونک ) می‌خوام "

مامانشم دید این بهترین زمانه و بهتره از این موقعیت ناب سوأستفاده کنه ... بهش گفت " عزیزم میدونی‌ این همه حالت تهوع که داری یکی‌ از دلایل عمده ش خوردن پستونکه ، چون پیسو همه جا میفته ، کثیف میشه ، یه موقع حواست نیست و قبل از اینکه بشوریش میزاریش دهنت واسه همین اینجوری شدی ... حالا میل خودته ، میخواهی برات بیارمش ؟ "

نیکام چند لحظه ،متفاوت و با کمی‌ ترس نگاهش کرد و گفت " نه ... بذارش کنار ، پیسوی پدر سوخته میخواد من خوب نشم "


از اون به بعد هم دیگه پیسو به ملکوت اعلا پیوست و شکر خدا نیکا به راحتی‌ با این قضیه کنار اومد


حالا تصمیم داریم یه همچین داستانیم واسه شیشه شیر درست کنیم و کم کم عادتش بدیم شبا با لیوان شیرش رو بخوره و بخوابه


یکی‌ از گامهای بزرگ دیگه واسه نیکا پوشک بود که برداشته شد ، الان اغلب شبا پمپرزش می‌کنیم که اونم گاهی‌ می‌کنیم و گاهی‌ نمی‌کنیم ... گاهی‌ تو جاش بارون می باره و گاهی‌ نمی باره ، ولی‌ در طول روز محاله دستشویی داشته باشه و نگه


از ماه دیگه ، یعنی‌ درست از روز تولدش میره مهد کودک ، شدیداً در مقابل مهد جبهه میگیره ، چون توی خونه فقط باهاش فارسی صحبت کردیم و یک کلمه آلمانی بلد نیست انگار یه جورایی میترسه با بچه‌هایی‌ که اصلا نیفهمتشون یک جا باشه

واسه همین از یکی‌ دو ماه پیش شروع کردیم وبعضی کلمات رو آلمانی‌ تلفظ می‌کنیم ، که البته لا به لای کلمات فارسی‌ کمی‌ خنده دار میشه ولی‌ چاره‌ای نیست

ساناز با مربی‌ مهدش ، حدودا یه سال پیش صحبت کرده بود که نیکا که قراره از سه سالگی بیاد مهد بهتره ما باهاش آلمانی‌ حرف بزنیم یا همون فارسی ؟ مربی‌ هم گفت بود که بهتره باهاش فارسی صحبت کنید ، چون بچه‌های خارجی‌ اینجا ضعفشون توی زبان مادریشونه ، زبان آلمانی رو خواه ناخواه توی محیط مهد و مدرسه یاد میگیرن و بعدش زبان مادریشون میلنگه ... به هر حال این مشکلیه که به زودی باهاش مواجه میشیم

یاد گرفتیم که از مهد به عنوان شهر بازی خیلی‌ بزرگ که اسمش مهد کودکه یاد کنیم تا نیکا خیال کنه مهد همون شهر بازیه ، تا بهتر باهاش کنار بیاد

کلاً ولی‌ خودش به یادگیری زبان علاقه نشون میده ، یه بار توی مغازه اصرار داشت پول عروسکشو خودش پرداخت کنه ، رفته جلو به خانومه میگه "  پول Weißt du bist du  " که البته هیچ معنی‌ خاصی‌ نمیده ، ولی‌ واسه ما خنده داره ، و صد در صد در آینده که خودش اینا رو بخونه خنده ش میگیره


از حق خودش دفاع میکنه ، از این خوشم میاد ، بچه خجالتی و گوشهٔ گیری نیست ، حتی با اینکه زبان بچه‌های اینجا رو نمیفهمه ولی‌ با ایما و اشاره حالیشون میکنه چی‌ میخواد ، حتی گاهی‌ بعضی‌ کلمات بی‌ ربطی‌ که از ماها توی محاوره شنیده به کار میگیره تا شاید بتونه منظورشو برسونه ... این خودش قابل ستایشه ، چون اصلا دوست نداشتم از اون دسته بچه‌های خجالتی و گوشهٔ گیر بشه،  کلاً بچه‌هایی‌ که میذارن در حقشون ظلم بشه در آینده دچار مشکل میشن ... البته این عقیده منه

شیرین زبونیاش :


داره با مامانش میره مهمونی‌ ، مامانش میگه " نیکا جون اون کفش سفیده رو پات کن  " نیکا میگه " نه مامان ، من اونو دوست ندارم ، می‌خوام اینا رو بپوشم " و یه جفت کفش تابستونی صورتی‌ رو نشون میده

مامانش میگه " نه عزیزم ، همون سفیدا رو بپوش چون به لباست میاد ، تا ۵ دقیقه دیگه برگشتم باید پات باشه "  اینم از زورگویی مادرانه

نیکا کفشا رو میپوشه ، یه جفت از کفشای مامانشو جفت میکنه میگه " مااامااان ، بیا ، کفشاتو اینجا گذاشتم "

مامانش میاد میگه " مرسی‌ عزیزم ولی‌ من اینا رو نمیپوشم ، اون مشکیا رو پام می‌کنم ، اینا رو دوست ندارم "

نیکا دستاشو به دو طرف باز میکنه و چشماشو گشاد ، میگه " خب منم این کفشا رو دوست نداشتم ، ولی‌ پوشیدم ، حالا دختر خوبی‌ باش بیا اینا رو بپوش "

جواب های هویه دیگه ... 


علاقه عجیبی‌ به آقا گرگه داره ، هر روزشو با چندین جمله قصار درباره آقا گرگه سپری نکنه روزش شب نمیشه  ...

جدیدا هم کشف کردیم که هر کار اشتباهی میکنه بهش میگیم نیکا جون این کار رو کی‌ کرده ؟؟؟ سریع میگه " من که نبودم ، آقا گرگه بود "

آقا گرگه ظاهرا همیشه مقصر ریخت و پاشی اتاقش ، لک‌های روی لباسش ، گلهای پر پر شده تراس و غیره هست ، نه هیچکس دیگه

چند روز پیش به پدرش میگه " بابا ، آقا گرگه به آلمانی‌ چی‌ میشه ؟ " باباش میگه "  Herr Wolf "  و جالبه بدونید که اینجا " Wolf " یک فامیلی هستش واسه همین همه خنده مون گرفت


داییش بعد از دو ماه میاد دیدنش ، آخه داییش یک شهر دور دانشجوئه ، نیکا هیجان زیادی داشت ، جوری که روی پاهاش بند نبود و همش با داییش بازی میکرد ، هممونو بوسیده بود و گذاشته بود کنار ، فقط با داییش سر و کله میزد ، شب اول بر خلاف همیشه که باید با مامانش بره تو اتاقش گفت " می‌خوام با دائی برم بخوابم که دائی برام قصهٔ آقا گرگه رو بگه " ، صبحشم که بیدار شد اولین سوالش این بود " دائی کجاست ؟ "

گفتم دائی پایین خوابیده ، پله‌ها رو دو تا یکی‌ دویید پایین ، پرید بغل داییش که روی تخت خواب بود ، عاشقانه گفت " دایی ... همه لباسای بابامو میدم به تو ، دیگه از اینجا نرو "

باباش وقتی‌ فهمید کلی‌ خندید گفت " از لباسای خودت مایه می‌ذاشتی  ، خوبه من همه لباسای تو رو بدم به سونیا ؟ " ( دختر خواهرم )

نیکا گفت " نه دیگه ، آخه لباسای من که تن دائیم نمیشه "


توی این چند ماه هم پدربزرگش شده " بابا پدر جون " ،  قبلا بهش میگفت پدر جون و گاهی‌ وقتا هم بابا ، وقتی‌ بهش میگفتیم کدوم بابا ؟ میگفت " بابا پدر جون " ، دیگه اسم " بابا پدر جون " روی پدر بزرگش موند

به منم میگفت " ماماناز " الان یه مدته میگه " مادر بزرگ " ... حالا روی کدومش ثابت بمونه خدا داند


چند ماه پیش موهاشو کوتاه کردیم ، خانم بود و هیچی‌ نگفت ، کلی‌ با آرایشگرش که اسمش مریم بود حرف زد و سوال پرسید ، هنوزم که هنوزه میگه کی‌ میریم پیش مریم جون ؟










تا بعد



تاريخ : Sun 27 Feb 2011 | نویسنده : مامان جون

 

خب ، شروع شد ، انتظارش رو داشتیم ولی‌ نه به این سرعت

خانوم کوچولو با ( چراهاش ) کم کم اعصاب واسه هیچکدوممون نذاشته ، همیشه فک می‌کردم بچه دار که بشم واسه همهٔ این چراها یه جوابی واسه بچم دارم ، ولی‌ حالا خلافش بهم ثابت شد

نمونه :

من در حال نقشی‌ کشیدن برای نیکا _ خب ... خانومی الان تنه درخت رو قهوه‌ای می‌کنیم

نیکا با علامت تعجب همیشگی‌ که توی نگاهشه _ چرا ؟

_ خب چون تنه درخت قهوه ایه

_ چرا ؟

_ خب ... چون چوب قهوه ایه

_ چرا چوب قهوه ایه ؟

_ خب ... چون طبیعت اینجوریه ، بعضی‌ وقتها هم که روی تنه درختا سبزه روییده میشه تنه درخت سبز میشه

_ چرا سبز میشه ؟

_ خب چون سبزه رنگش سبزه

_ چرا سبزه ؟

  _ عزیزم بیا بریم برات کتاب بخونم

_ چرا کتاب بخونی‌ ؟

ــ

 

.....

 

نظرتون چیه؟

 

شدیداً دختر شلخته‌ای شده ، علاوه بر اون هیچ چیزی قانعش نمیکنه ، هر اسباب بازی ، هر کارتون و کلاً هر سرگرمی ، جمعا ده دقیقه بیشتر سرگرمش نمیکنه ، دیروز بهش میگم نیکا جون لطفاً هر چیزی که برمیداری اگه خسته ت کرد بذار سر جاش یکی‌ دیگه بردار ، به خدا مردم از بس جمع و جور کردم .... نیم ساعت بعد میام میبینم همه چی‌ ریخته به هم ، انگار بمب توی اتاق پذیرایی زده باشن

مغموم میشینم یه گوشه و به این صحنه نگاه می‌کنم و کم مونده بغض کنم ، زیر لب میگم _ ببین چقدر ریخت و پاش شده !

میاد میگه _ چرا انقدر ریخت و پاش شده ؟

_ از خودت بپرس مامان جان

به سقف نگاه میکنه و از خودش میپرسه _ چرا ؟

 

 

 

مامان ساناز



تاريخ : Fri 31 Dec 2010 | نویسنده : مامان جون
نازنینِ ما از امروز موفق شد پوشک رو کنار بذاره و دستشوییش رو توی توالت بکنه
فقط شبها پمپرز میشه که اونم ایشالا کم کم از سرش می افته


مرسی‌ از نظرات زیباتون ، ایشالا سر فرصت بهتون سر میزنم
کیانا جون تشکر مخصوص از تو ، دختر عمۀ عزیز نیکا، پارسا و علی‌ و یاس قشنگم ، که به وبلاگش همیشه سر میزنین 

 

 



تاريخ : Sun 5 Dec 2010 | نویسنده : مامان جون
دو سه ماهی‌ مهمون داشتیم ، واسه همین وقت نکردیم بیایم به وبلاگ کوچولومون سر بزنیم

چی‌ بگم که نیکا حسابی‌ بزرگ شده ، شیرین زبون شده و کارای با مزه زیاد میکنه

مامان و باباش صبح میرن سر کار ، دوست نداشتم از حالا بره مهد واسه همین خودم نگهش میدارم و آخر هفته‌ها بر میگردم خونه خودمون


روزا با نیکای قشنگم دلنشینه ، بیدار میشه ، منو بیدار میکنه ، با هم میام پایین صبحونه می‌خوریم ، کارتون میبینیم ، کتاب می‌خونیم ، بیرون میریم و غذا میپزیم ، خیلی‌ دوست داره توی آشپزی دخالت کنه ، واسه همین یه کارای کوچولویی بهش می سپرم و همین ذوق زده ش میکنه

یکی‌ دو تا از شیرین زبونیش
میاد ، شلوارشو نشونم میده میگه " ماماناز من پاره شدم ، شلبارمو میدوزی برام ؟ "
میگم بله عزیزم ، و نیم ساعت بعد از توی اتاق بلند میگه " ماامااناااز ، دوزیدی ؟ "

........

فاطی جون بهش میگه " کالباس خوب نیست " نیکا میگه " پس چرا از یخچال برداشتیش ؟ " فاطی جون میگه می‌خوام بندازمش سطل آشغال "
فرداش نیکا میاد به فاطی جون میگه " گشنمه ، بهم کالباس میدی ؟ "
فاطی تا میاد حرف بزنه نیکا سرشو کج میکنه میگه " یه دونه بده بعدش بندازشون تو سطل آشغال "

...........

یه کوچولوی سیاه پوست چند روز پیش مهمون ما بود ، نیکا هیجانزده بغلش میکنه میگه " نااااازی ، عزیزم ، با من عروسی‌ میکنی‌ خوشگلم ؟ "

............


و خیلی‌ چیزای دیگه که الان خاطرم نیست

قشنگم ببخشید که فرصت برای نوشتن خاطراتت ندارم

در آخر چند عکس از نیکا و طاها کوچولو که مهمون ما بود و چقدر هم با هم خوب بودن ، جون خودشون ، الان تا گوشی رو میگیره میگه " طاها بیا ، دیگه قول میدم نزنمت "

 

 

 

 

 



تاريخ : Sun 5 Sep 2010 | نویسنده : مامان جون
دختر کوچولوی ما چند روز پیش دو ساله شد

خانوم کوچولو بابت تاخیر ببخشید

چند روز پیش اومده از بسته‌های قدیمی‌ اسباب بازیاش یک عروسک برداشته و با دقت اینور اونورش میکنه ، بهش میگم " نیکا جون ، مامان عروسک کار نمیکنه ؟ "

میگه " بله ، کار میکنه ، ولی‌ ، کار نمیکنه "

و منظورش اینه که ، بله ، در حالت عادی باید کار کنه ولی‌ نمیدونم چرا الان کار نمی‌کنه

 

چند روز قبلترش هم یکی‌ از دوستای مامانش بهش زنگ زد ، پای گوشی ازش پرسیده نیکا چی‌ کار میکنه ؟

نیکام که اون روز حسابی‌ مامانش رو اذیت کرده بود و مامانش با خنده توی گوشی به دوستش گفت " هیچی‌ ، نیکا شیطونی میکنه ، داره سر منو میخوره "

نیکام نه گذاشت و نه برداشت با خنده رفت بالای سر مامانش شروع کرد به گاز زدن کله ش ، البته فقط داشت اداشو در میاورد

واسه تولدش وسایل پزشکی‌ کادو گرفته ، هر روز این ساک رو بر میداره توی خونه سراغ تک تکمون " میخوای آینه کنمت ؟ " منظورش همون معاینه هستش

اینم چند تا عکس از خانومی

 

 

 



تاريخ : Sat 17 Jul 2010 | نویسنده : مامان جون
ما بالاخره بعد از ۸ ماه انتظار به سفر رفتیم ، از ۸ ماه پیش که بلیط گرفته بودیم و اونجا خونه اجاره کرده بودیم هر جا می‌رفتیم و هر چی‌ لازم بود بخریم و ببریم به همدیگه میگفتیم و اینجوری شد که این دو ماه اخر نیکا همش میرفت سر وسایلش ، یکی‌ دو تاشون رو کنار میذاشت و بلند میگفت   " خوووووووووووووووب ، اینم میبریم اسپانیا "  

ما رفتیم ، پروازمون ۵ صبح بود و باید ساعت ۳ می‌رفتیم فرودگاه ، نیکا زیاد خوب نخوابید ، یعنی‌ هیچکدوممون خوب استراحت نکردیم و با اینکه میخواستیم از روز دوشنبه صبح اسپانیا باشیم و لذت ببریم روز اول همه کسل بودیم و همش خوابیدیم

جای قشنگی بود ، ویلا بیرون شهر بود و دو سه تا ساحل خیلی‌ قشنگ اطرافش داشت به پیاده هم میشد بریم و خوشبختانه با وجود اینکه خودمون رو با هجوم مارمولک‌ها آماده کرده بودیم ولی‌ ویلا اصلا مارمولک نداشت و این ۱۰ روز با جونورای عجیب و غریب روبرو نشدیم

نیکا از صبح که بیدار میشد میرف توی آب ، توی استخر با تیام و شیوا بازی میکرد تا وقتی‌ همه بیدار بشن ، صبحونه بخورن و آماده بشن برن لب ساحل ، اونوقت خانوم رو یه حوله رو تنش مینداختیم و سوار ماشین میکردیمش و اونجا هم مستقیم میرف تو آب

نیکای عشق آب بازی این ۱۰ روز با وجود اونهمه آب بازی هنوز سیر نشده بود و حتی تو حرفای عادی ، بی‌ ربط و با ربط ، وسط حرفاش میگفت " آب بازی ؟ .... آب بازی کنیم ؟ "

هنوزم این داستان ادامه داره ، واسه اینکه دچار افسردگی نشه استخر کوچولوش رو آب کردیم گذاشتیم تو تراس خونشون که صبح تا غروب اونجا باشه ، ولی‌ این دختر از آب سیرمونی نداره

یکی‌ دیگه از شیرین کاریای نیکا این مدته این بود که یه بار رفته بودیم شهر پالما واسه گردش و موقع برگشتن نیکا یهو زد زیر آواز و هر چی‌ شعر بلد بود و براش خونده بودیم رو تند تند و پشت هم خوند

" شبا که ما میخوابیم آبا پولیسه بیداره ...."

" یه دختر دارم شاه نداره ..... آیااا بدم ، آیاااا ندم .... "

" گنجیشکک اشی مشی ، بب بوم ما نشین .... "

....

جدیدا هم وقتی‌ مینویسیم آب می‌فهمه که این یعنی‌ " آب " یاد گرفته بخش کنه و صداش رو بکشه ، یه کمی‌ تو یادگیری این چیزا کنده ولی‌ به نسبت سنش عالیه چون واقعاً هنوز بچه س ، تازه بیست روز دیگه دو سالش میشه و نباید انتظار دیگه‌ای از بچه م داشته باشم

به باباشم جدیدا همه چی‌ میگه " محمدرضا ، محمدرضای من ، ممدی ، ممی جونم ، بابای خوشگلم ..." و به قول پدرش عوض همه چی‌ این دختره زبون داره

مرسی‌ از همتون دوستای وبلاگی نیکا ، ممنون که به ما اینهمه لطف دارین ، روی ماهتونو میبوسم

 

 

 

با عمو مهدی

 

 

 



تاريخ : Tue 8 Jun 2010 | نویسنده : مامان جون

 

 

 

 



تاريخ : Tue 11 May 2010 | نویسنده : مامان جون

سلام

ما دیگه کم میتونیم واسه اینجا وقت بذاریم ، بس که این نیکا خانوم شیطونه و نفس واسه کسی‌ نمی‌ذاره

 نیکا توی ۲۱ ماهگی یه دختر خانوم و ناز و مهربون شده ، هر چی‌ میخوره به همه تعارف میکنه ، حتا اگه اون چیز مثلاً پاستیل باشه که خیلی‌ دوست داره ، یا مرغ سوخاری

 مثل بلبل حرف میزنه ، هر چی‌ بگی‌ می‌دونه و جمله بندیش هم این روزا بهتر از قبل شده

یکی‌ دو هفته پیش چند روزی به خاطر بیماری معده و روده بیمارستان بستری بود و اونجا انقدر همه باهاش آلمانی‌ حرف زدن و با بچه‌ها توی بخش بازی کرد که دیگه چند تا کلمه رو اصرار داره حتما آلمانی‌ بگه ، مثل " ناین " که دیگه محاله وقتی‌ چیزی نمیخواد بگه " نه "

عاشق فضولیه ، سرسره پلاستیکیشم شده مثل چارپایه خانوم ، به هر چی‌ میخواد برسه سرسره ش رو میکشونه اونجا و از پله هاش بالا میره و قشنگ فضولیشو میکنه ، وقتیم داره یه کار میکنه اگه مزاحمش بشی‌ میگه " برو خونتون " 

 خب اشتهاش یه کمی‌ کم شده ، یعنی‌ تقریباً هیچی‌ نمیخوره ، با اینکه نگران کننده هستش ولی‌ چون وزن کم نکرده و ظاهرا سالمه زیاد دلواپس نیستیم ، خصوصاً وقتی‌ دکترش گفته که مطمئن باشین اگه گشنه باشه میخوره .... عوضش تا دلتون بخواد ماست میخوره ، یعنی‌ در بدترین شرایط دست ردّ به سینه ماست نمیزنه خانوم خوشگله

 این سری عکس جدید نداریم که بذاریم ، چون خانوم ترتیب دوربین خودشون و دوربین ما رو داده ( شدیداً عاشق دوربین و عکس )

 دوربین جدید گرفتیم و دفعه دیگه فقط از خانوم خانوما عکس میذاریم

 

* مریم عزیزم ( مامان آرتین ) با اینکه رمز رو داریم ولی‌ نمیشه به وبلاگ آرتین نازنین سر بزنیم ، میشه دوباره تو پیغام خصوصی داستان رو بهمون بگی‌ عزیزم

 

ممنون ، تا بعد



تاريخ : Tue 23 Feb 2010 | نویسنده : مامان جون
صب طرفای ۵ نیکا شیر میخواد براش میارم و کنارش دراز می‌‌کشم همونجور که چشاش بستس میگه " مامانی‌ ، مامانی‌ ، شوشَ " منظورش کلیپ موزیک سوسن خانومه که روزی ۱۲۰ دفعه‌م ببینه سیر نمی‌شه ، آروم زیر گوشش زمزمه می‌‌کنم " باشه گلم الان لالا کن بیدار شدی میریم میبینیم "

شیرو میخوره و وسطاش لالا 

با سر و صدای نیکا آروم لای چشامو باز می‌کنم و میبینم مثل همیشه رو سرم قنبرک زده و صورتشو تقریباً چسبونده به صورتم " مامانی‌ ، پاشووو "

چشام میره و میاد دوباره رو هم میفته ، این بار نیکا با یه کتاب میشینه رو شکمم  " مامانی‌ تیتاب " به سختی بلند میشم ، ساعت هشت و نیمه براش کتاب می‌‌خونم ، دو باره ، سه باره و صد باره ، سیر نمی‌شه وروجک

عوضش می‌کنم ، لباساشم ، صورتشو می‌شورم و مسواک می‌زنه ، عاشق این قسمت قضیست ، با هم میاییم پایین تا چای دم کنم نیکا با اسباب بازیاش بازی می‌‌کنه ، آخه شب تا صب دلش براشون تنگ شده ... میاد به من که دارم بساط صبحونه رو آماده می‌‌کنم میگه " مامانی‌ شاه "  ... براش " یه دخترِ دارم شاه نداره " رو میخونم چون بابا براش می‌‌خونه و نیکام باهاش همراهی میکنه

جوراباش رو در میاره و به من که دارم سینی چای میذارم رو میز میگه " مامانی‌ جوبابا " ... و به پاهاش اشاره می‌‌کنه " یخ خ خ خ " ... میگم " عشق من وقتی‌ میدونی‌ پاهات یخ می‌‌کنه چرا جوراباتو در میاری ؟ "

میاد به صندلیش اشاره می‌‌کنه " یی ، یی " رو صندلی‌ میشونمش و جوراباشو پاش می‌‌کنمو با هم صبحونه می‌‌خوریم ، صد البته با لپ تاپ روشن که داره از یوتیوب آهنگ " سوسن خانوم " پخش می‌‌کنه

داییش تلفن می‌‌کنه ، گوشیو بهش میدم ، تو گوشی میگه " دا دون " و داییش ازش میپرسه " سلام عشق داییش ، اسم شما چیه؟ " ... نیکا می‌‌خنده و میگه " نیکا دونم "   ... نه که مامانو بابا همش بهش میگن نیکا جونم ، اسمشو اینجوری یاد گرفته

خسته که میشه گوشیو میده دست منو میره سراغ مامان ، یقشو میگیره و میکشه " پاشووو " من بهش می‌‌توپم " نیکا ، با مامان جون اجازه نداری اینجوری صحبت کنی‌ " ... مامان سریع میگه " ولش کن بچمو کاری نکرد که !!! " ... و نیکا یه قیافه حق به جانبی میگیره که تو دلم میگم ( کارم ساخته س ، از اون لوسا میشه )


طرفای ظهر عکس عموشو که روی میز بغل تلویزیونه میاره میده من " مامانی‌ ، مامانی‌ ، عموو " ... میگم " آفرین مامانی‌ ، اسم عمو چیه؟ " ... " عمو نیکا " ... که منظورش همون عمو نیماست

همون موقع هوای باباشو می‌‌کنه و موبیلمو میده دستم " مامانی‌ ‌‌‌، باباس " ... شماره باباشو میگیرم و گوشیو میدم دستش ، محمدرضا ذوق زده با نیکا حرف میزنه و میگه " بوبوس‌  ؟ " ... نیکا میگه " باباس " ... " دخترِ ؟ " ... " باباس "

و این روند ادامه داره تا شب

شب وقتی‌ می‌‌خوابه هممون مثل باطری خالی‌ هستیم ، همه یه طرف ولو ... تازه لم دادم جلو تلویزیون و مامان پای لپ تاپ داره کتاب می‌‌خونه که محمدرضا میاد خونه " نیکا کو ؟ " ... " خسته بود زود خوابید " ...

پله ‌ها رو دو تا یکی‌ میره بالا ، با ضعیفترین صدائی که از حنجره م میاد بیرون میگم " تو رو خدا بیدارش نکنی‌ می‌خوام سریال ببینم " ... میگه " نه فقط بوسش می‌‌کنم "

پنج دقیقه بعد نیکا بیداره و محمدرضا از سر پله‌ها میگه " ساناز میای بخوابونیش ؟ من برم شام بخورم "

نیکا با بدبختی میخوابه و تمام مدت موهای لول لولشو ناز میکنمو تا میام پایین به مامان میگم " تا وقتی‌ نیکا نبود ما اصلا واسه چی‌ زندگی‌ میکردیم ؟ "  !!!!!

 

 

 

 

 

 

نویسنده این قسمت : مامان نیکا



تاريخ : Tue 9 Feb 2010 | نویسنده : مامان جون
سلام عزیزم

دختر قشنگم امروز جشن ۱۸ ماهگیت بود گلکم ... ۱۸ ماه پیش در خونه قلبهامون رو زدی و مهمون همیشگیشون شدی

دیگه داری بزرگ میشی‌ ، شبا کمتر از خواب بیدار میشی‌ و اذیت میکنی‌ ، دیگه گاهی‌ خودت بیدار میشی‌ و وقتی‌ میبینی‌ همه چی‌ سر جاشه میگیری میخوابی

همش منو اذیت می‌‌کنی‌ و وقتی‌ با هزار التماس ازت می‌خوام بگی‌ " مامان جون " میگی‌ مامان دون و پشت بندش یه سر میگی‌ " بابا دون بابا دون بابا دون "

تمام کارات ظرافت داره ، از همین الان لوسی و پر عشوه ، موهاتو با ناز میزنی‌ از روی صورت مثل ماهت کنار ، دستت که اوف می‌شه مثل شاهزاده خانوما طرف ما دراز می‌‌کنی‌ که ببوسیمش ... می‌‌دونیم که داریم خیلی‌ لوست می‌‌کنیم ولی‌ اجتناب ناپذیره ... وقتی‌ روزی سه نفر ( حداقل ) تماس میگیرن که فقط با تو صحبت کنن و یه کوچولو صداتو بشنون ، وقتی‌ همه توجه‌ها به توئه ، همه دنبال خوشحال کردن و راضی‌ نگه داشتن تو هستن پس چه بخوایم و چه نخوایم لوس میشی‌ ... و مام اصلا از این موضوع ناراحت نیستیم و بهت آزادی عمل میدیم

تنها کسی‌ که ازش حساب میبری مامانته ، پدر جونت همیشه از مامانت شاکیه که دعوات می‌‌کنه و نمیذاره به هر چی‌ میخوای دست درازی کنی‌ ، ولی‌ خب مامانتم حق داره که میگه بلاخر باید از یکی‌ حساب ببری ، ما که نمی‌‌تونیم شاید اون بتونه ...

پرنسس باباتی ، لحظه لحظه با تو بودن رو شکر می‌‌کنه و به ناز نگاهت می‌‌باله

کاملا زبون باز کردی ، با اینکه دندونات ۸ تاست و هنوز کاملا همشون در نیومدن و تو این مورد تنبل بودی ولی‌ زبون باز کردی و دلبری می‌‌کنی‌


چند نمونه از جملات و کلماتی که میگی‌

مامان دون

بابا دون

دا دون ( دایی جون )

مامان بیا

یی تو ( این تو )

او تو ( اون تو )

اَ این ( از این )

عمو ... که با دیدن عکس عمو نیما و با دیدن عمو سیامک هیجانزده میشی‌ و بیشتر میگی‌

نیکا کو ؟

من

و خیلی‌ چیزای دیگه

چند هفته پیش نمی‌‌دونم رو چه حسابی‌ شعرای الکی‌ این دوره زمونه رو رها کردم و برات " زاغکی قالب پنیری دید " رو خوندم ، حالا دیگه همش راه میری و میگی‌ مامان دون قاقک

چند روزم هست زوم کردی رو شعر صد دانه یاقوت

بابا و مامانتم که هر روز باهات "‌ای ایران " و شعرای پرسپولیسی کار می‌‌کنن که از حالا آماده باشی‌ واسه کری خوندنها تو جمع که همیشگیه و پایان ناپذیر

خصوصاً بعد از برد چند روز پیش پرسپولیس تو دربی که تا سه روز مثل عروسی‌‌های روستاها خونمون جشن گرفته بودنو توام باهاشون الکی‌ خوش بودی و میخندیدی و واسه شعراشون دست می‌زدی

رقصم که نگو ، ماشالا حسابی‌ قرطی هستی‌ ، دستاتم یه جوری تکون میدی انگار داری بندری میرقصی ... خدایا خیلی‌ شیرینی‌ ... به داشتنت افتخار می‌‌کنیم عزیزم ، تمام لحظه هامونو شیرین و دلپذیر کردی

خدا حفظت کنه

به زودی عکسهای جدیدتم میذارم

مرسی‌ از همه دوستای نیکا که به خاطراتش سر میزنن ، می‌‌بوسمتون