
خوب بلاخره انتظارها پایان گرفت و نازنین ما یک ساله شد 
انگار همین دیروز بود که خدا بهمون هدیه کردش ، چه روزگار شیرینی داشتیم توی این یکسال ، و امید اینکه خدا عروسک ما رو ۱۰۰ ساله کنه و همیشه شاد و سلامت باشه 
یک هفته است که داریم با بابا جونش تمرینش میدیم که بتونه شب تولدش شمعها رو فوت کنه ، یه کم هم یاد گرفته
فردا فقط خودمون دور هم جم میشیم و تولد نیکا رو جشن میگیریم ، جشنش پنجشنبه هفته آینده است
اولین نفری هم که زنگ زد تولدشو تبریک گفت خاله مینوش بود 
مامی و بابا علی و خانوادهٔ عمو نیمای نیکا جون متأسفانه برای تولدش نیستن ولی واسه جشنش میان ایشالا
فقط خدا کنه جای نیش پشههایی که جون نازنینشو خوردن بره چون از خانم باید یه عالمه عکس بگیریم که یادگاری براش بمونه
نیکا تا یک سالگی چه کارایی یاد گرفته؟؟
همش بلند میشه و دستشو به همه چی میگیره تو خونه راه میره ، فکر کنم همین روزاست که راه بیفته
هنوز دو تا دندون داره ، پایین ، ولی دو تا بالایها هم تقریبا نیش زده و همین روزا بیرون میاد
از تخت و مبل به تنهایی بالا میره و پایین میاد ، ولی خوب مسلما ما نگرانشیم و همش میپایم که خدای نکرده نیفته
دایره لغاتش تقریبا همونه و وسیعتر نشده ، جز اینکه همیشه سعی میکنه آوای کلماتی که میشنوه به کار بگیره ، و حتی همه اسمها رو با همون ملودی میگه و همه رو متوجه میکنه
عاشق رقصیدنه و تا براش آواز میخونی شروع میکنه به قردادن
عروسکای خوشگلشو میچسبونه به صورتشو نازشون میکنه مهربون من
عشق به بابا جونش به شدت زیاد شده ، اصلا میبینتش میخواد پر در بیاره بچم ، البته کمی حسودی میکنم ، ولی چه میشه کرد؟ خوشگلم هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشه عیب نداره ، من خودم عاشقشم و قربونش میرم
نیکای قشنگم ، امیدوارم سالهای سال پیروز و موفق باشی و ما شاهد سربلندیت باشیم دخترم 
