|
شکر پاره
و خاطرات شیرینش
در حال گاز گرفتن ، با یه قیافه کاملا راضی
وقتی آدم از شدت فضولی با سیم ماوس گره میخوره
و طلب کمک میکنه
روز تولد مامانش
نکات جالب : کلاغ و جوجه نیکا جانم ترک هستن ، یکی میگه " گار گار " اون یکی میگه " گیگ گیگ " خودشم که لهجه غلیظ کردی داره ، میاد میگه " ووووا " که همون " بازه " یعنی اینو بازش کنین برام ببعی میگه چی و چی رو هم حسابی یاد گرفته و میخونه عشوه گری شده دیدنی ، گردنشو کج میکنه و با ناز میدوئه از این ور به اون ور به " داغ " هم میگه " غاغ " مرسی از همتون که به ما سر میزنین عزیزانم میبوسمتون Wed 18 Nov 2009 :: 2:17 :: نويسنده : مامان جون
خب مهمونای ما رفتن ، تنها شدیم ، نیکا که حسابی به مامی و بابا علی خو گرفته بود بیشتر از همه ما شاید جای خالیشونو حس میکرد ، خصوصاً دو روز اول که همش دلش میخواست بغل ماها باشه و شاید به نوعی دلتنگیش رو نشون میداد نیکا این روزا عاشق کتاب و کتابخوانی شده .... یک کتاب میده دستت و اگه ۱۰۰ دفعه براش بخونی بازم میگه بخون ، یا یکی دیگه نشون میده میگه " یی " یعنی این یکی اگر هم تعداد زیاد باشه اول مثلا میده من میخونم بعدش میبره پیش بابا جونش بعد مامانش و باباش و خلاصه هر کی که هست ، بعد دوباره میاد سراغ من خب این عادت خیلی خوبیه که باید تقویتش کرد ، ایشالا که همینجوری بمونه ، که میمونه ، چون هر طرف بچرخه بالاخره یه کتاب دست یکی میبینه یه خصیصه دیگه خانوم خانوما اینه که عاشق بچه هاست ، همچین میبینه بغلشون میکنه و میبوستشون که دیدنی ، ولی نمیدونه محبتشو چه جوری نشون بده ، دست میندازه به یقه شون یا چنگ مینداز به صورتاشون و بعدش تند و تند ماچشون میکنه ... اگه حواسمون بهش نباشه میاد گازمون میگیره بعدش شروع میکنه " اوف اوف " و بعدش چلپ چلپ ماچ ... نمیدونم این گاز گرفتنو از کی یاد گرفته ،کلا همه چیو ماچ میکنه ، زمین ، مبل ، میز ، دست و پای ما ، عروسکاش ، شیر و گاو و پلنگ و موش و هرچی حیوون توی کتاباش هست شنبه هم تولد مارال بود و اونجا نمیدونم کدوم یکی از بچهها دستشو کرد تو بینیش که خانوم یاد گرفت ، حالا تا یادش می افته دستش میره تو بینیش ، مام حواسشو پرت میکنیم یادش بره ، که زیادم موفق نیستیم ... مامانشم حرص میخوره عشقمم دیگه شیر مامانشو نمیخوره ، خیلی بی تاب بود ولی بالاخره گذشت ، الانم هنوز گاهی بهانشو میگیره ولی کلا بچه صبوریه ، حتی وقتایی که به جایی میخوره یا میافته زمین زیاد گریه نمیکنه ، شاید چون هیچکدوممون از اول واسه زمین خوردنش کولی بازی در نیاوردیم و آهسته کمکش کردیم و صبر کردیم خودش از پس خودش بر بیاد نیکا بزرگ شده ، روز به روز داره شیرینتر میشه و ما به عشقش تشنه تر ، خدا حفظش کنه
عروسکاشو جمع میکنه
و وقتی هر کار میکنه عروسکش نمیخوابه و هنوز داره گریه میکنه خودشم گریه ش میگیره
Thu 15 Oct 2009 :: 18:34 :: نويسنده : مامان جون
نیکای زیبای ما پریروز که ۲ آگست باشه مصادف با ۱۱ شهریورماه اولین قدمهای زندگیش رو بدون کمک کسی با ترس و لرز برداشت امیدوارم همیشه ثابت قدم و موفق باشی نازنین من
Fri 4 Sep 2009 :: 19:30 :: نويسنده : مامان جون
با دانیل ، نیما ، مامان جونش ، دایی علی و مازیار
عشقولانه با باباش روز تولدش
با افسانه جون و مامان جونش
از حموم درومده با موی پریشون
در حال چوب کنجدی خوردن ، با لذت
با بابا علی و کلی روابط دوستانه
با مامی و مامان جون
در حال سرسره بازی تو اتاقش به کمک بابا علی
Mon 24 Aug 2009 :: 23:31 :: نويسنده : مامان جون
خوب بلاخره انتظارها پایان گرفت و نازنین ما یک ساله شد
انگار همین دیروز بود که خدا بهمون هدیه کردش ، چه روزگار شیرینی داشتیم توی این یکسال ، و امید اینکه خدا عروسک ما رو ۱۰۰ ساله کنه و همیشه شاد و سلامت باشه
فردا فقط خودمون دور هم جم میشیم و تولد نیکا رو جشن میگیریم ، جشنش پنجشنبه هفته آینده است اولین نفری هم که زنگ زد تولدشو تبریک گفت خاله مینوش بود مامی و بابا علی و خانوادهٔ عمو نیمای نیکا جون متأسفانه برای تولدش نیستن ولی واسه جشنش میان ایشالا فقط خدا کنه جای نیش پشههایی که جون نازنینشو خوردن بره چون از خانم باید یه عالمه عکس بگیریم که یادگاری براش بمونه نیکا تا یک سالگی چه کارایی یاد گرفته؟؟ همش بلند میشه و دستشو به همه چی میگیره تو خونه راه میره ، فکر کنم همین روزاست که راه بیفته هنوز دو تا دندون داره ، پایین ، ولی دو تا بالایها هم تقریبا نیش زده و همین روزا بیرون میاد از تخت و مبل به تنهایی بالا میره و پایین میاد ، ولی خوب مسلما ما نگرانشیم و همش میپایم که خدای نکرده نیفته دایره لغاتش تقریبا همونه و وسیعتر نشده ، جز اینکه همیشه سعی میکنه آوای کلماتی که میشنوه به کار بگیره ، و حتی همه اسمها رو با همون ملودی میگه و همه رو متوجه میکنه عاشق رقصیدنه و تا براش آواز میخونی شروع میکنه به قردادن عروسکای خوشگلشو میچسبونه به صورتشو نازشون میکنه مهربون من عشق به بابا جونش به شدت زیاد شده ، اصلا میبینتش میخواد پر در بیاره بچم ، البته کمی حسودی میکنم ، ولی چه میشه کرد؟ خوشگلم هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشه عیب نداره ، من خودم عاشقشم و قربونش میرم نیکای قشنگم ، امیدوارم سالهای سال پیروز و موفق باشی و ما شاهد سربلندیت باشیم دخترم
Fri 7 Aug 2009 :: 21:54 :: نويسنده : مامان جون
نیکای نازنین از پیش ما رفت جلسات رادیوگرافی من شروع شد و کمتر میتونم نیکا رو ببینم ، جاش خیلی توی خونمون خالیه ، هر روز صبح به این هوا بیدار میشم که بغل گوشم خوابیده بچم قشنگ مادر خیلی با مزه شده این روزا ، هر کیو میبینه نازی میکنه سرشو تو سینه ما پنهون میکنه ، به همه جونورا میگه هاپو ... ماهی ، گنجشک ، پشه ، هماشون هاپو هستن برای بچم روزای اول هم منو بابا جونش هواشو میکردیم هم نیکا بهانه ما رو میگرفت ، حالا دیگه کم کم عادت کرده به اتاقش تختش و اسباب بازیهاش ولی ما به دوریش اصلا ... خیلی اذیت میشیم ولی چاره چیه؟ Wed 8 Jul 2009 :: 23:28 :: نويسنده : مامان جون
این روزها دلتنگم ، مثل همه مادران ایران زمین کی میتونه بی تفاوت باشه ؟ دوست ندارم چیزی بنویسم ، که دلمون چقدر تنگ اومده با دیدن این تصاویر ، چون نمیخوام تو ذهن نیکای نازنینم زشتیها رو حک کنم ، باشه که فراموش کنه چی به سر ایران و ایرانی اومده صبوری ، صبوری ، صبوری . . . سفر دلنشینی نبود ، هر روز خبر درگیری و قتل و خون ، هر چند که میزبانان نهایت سعیشونو کردن که خوش باشیم ، که بودیم ، ولی نه با اعماق قلبمون
مشغول تاب بازی جلو خونه دائی میلادش
فضولی تو کیف مامان جون موقع برگشتن تو فرودگاه سوئد
Tue 30 Jun 2009 :: 0:3 :: نويسنده : مامان جون
نیکا خانوم ما فردا ۱۰ ماهه میشه
حسابی شیطون شده دخترک و خونه همیشه از صدای نازش پره ، همین روزا میخوان برن خونه خودشون و ما موندیم اگه نیکا بره جای خالیش رو چه جوری پر کنیم؟ صبحا با صدای نیکا بیدار شدیم و کل روزمون با نیکا سپری میشه ، دلمون از حالا براش پر میکشه نازنینم هنوز دُر گرانبها رو بهمون نشون نداده ، داره ناز میکنه ، هر روز منتظریم دندون کوچولویی به لیوانش بخوره و دلمون شاد بشه
جدیدا اینجوری ناز میکنه واسه همه ، چه موش میشه ؟!
عوضش ناناز زبون باز کرده ، ماما و بابا و دَدَ رو که از قبل میگفت ، جدیدا به داییش میشه " یی " به رفت میگه " یف " ، به هاپو میگه " پووو" ، اوف هم میگه " ففففف " ، اونم به این دلیل که وقتی بیمارستان بودم هر وقت میخواست بیاد بغلم همه میگفتم مامان جون اوف شده و همش بانداژ دست و سینه م رو نشونش میدادن سرعت چاردست و پا رفتنش شدیدا بالا رفته ، مثل این ماشین کنترلیها میکشیمش عقب قیژ میره جلو ، میکشیمش عقب ، دوباره قیژ ، جلو
فردا بچه م وقت واکسن داره ولی چون سرما خورده بعید میدونم بزنن براش ، بهتر ، دخترم بی حال نمیشه و تب نمیکنه
اینم ازماشین سواری با داییش که خیلی دوست داره چند روز دیگه هم به امید خدا یه سفر کوچولو میریم و ماه دیگه میایم و با عکسای خوشگل کلی خاطره قشنگ برای نیکای نازنینم ثبت میکنم
مرسی از همه عزیزانم که جویای حالم بودن
Sun 7 Jun 2009 :: 23:16 :: نويسنده : مامان جون
خب ، نیکای نازنینم این مدت خیلی سرمون شلوغ بود دخترم ، همون روزی که شما ۹ ماهه شدی من که مامان جون باشم رفتم دکتر و خدا برای کسی نخواد باید عمل کنم ، امید به خدا که چیزی نیست عزیزم شما خودت مریض شدی برای اولین بار واسه همین هم ما و از همه بیشتر مامانت دست و پامونو گم کرده بودیم و به هر بهانه یی شما رو لباس میپوشوندنو میبردن دکتر و یا بیمارستان ، بغل هیچکس آروم نمیگرفتی ، حتی منی که انقدر عاشقانه میپرستمت عسلم ، فقط و فقط مامانت ، دل همه رو میشکوندیو بغل کسی میرفتی اشکت در میومد حالا نزدیک ۱۰ ماهته تنبل خانوم ، ولی تازه همین امروز افتخار دادی و شروع کردی به چار دست و پا رفتن ، یه زانوتم میترسی بذاری زمین ، خیلی خنده داره اون حالت که میخوای با یه زانو و یه پای سیخ شده خودتو بکشونی اونور اتاق دندونم که قربونش برم ، دختر خوب نیست انقدر تو همه چی تنبل باشه عشق من الهی قربون آواز خوندنت برم ، قمر الملوک وزیری من ، الهی قربون نازت برم که سرتو واسه همه کج میکنی تو کوچه و خیابونو دل مردمو میبری قربونت برم که تا خودکار میدن دستت بس که مامانتو با خودکار دیدی و منو بابا جونو مشغول جدول حل کردن که همش با خودکارامون ور میریم شروع میکنی به تقلید ته خودکارو تند و تند میزنی تو و بیرون ، یا وقتی میایم جلو در خونمون انگشت خوشگلتو از بین اونهمه زنگ میاری یک راست رو زنگ خونه خودمون بابات یه خرگوش برات خرید و یه روز اومد خونه ، غافل از اینکه این خرگوش میشه بزرگترین مشکل تو ، بغل هر کی باشه میخوای بری بغلش ، همچینم که میری بغلش با یه چنگ و یا مشت و لگد خرگوشه رو سرنگون میکنی
ای ناقلای شیطون، قربون چشمای مریضت برم باورم نمیشه که به این زودی داری یه ساله میشی ، همین روزا ، چیزی نمونده ایشالا ، انگار همین دیروز بود که اومدی تو بغل خودم و با چشمای کنجکاوت دور و برتو جستجو میکردی ، ایشالا صد ساله بشی عشق من ، ایشالا همیشه شاد و سرحال باشی و درد و بلات به جون ما باشه
یه عکس قشنگ که تو موبایل بابا بود از چهار ماهگیت
یه دنیا عشق با این پست برات میفرستم ، از طرف من و مامانت و بابا جون ، بابا و دایی علی
بازی صبحگاهی توی آشپز خونه
Fri 22 May 2009 :: 23:39 :: نويسنده : مامان جون
سلام Tue 5 May 2009 :: 17:16 :: نويسنده : مامان جون
درباره وبلاگ ![]() این عروسک خوشگل نیکا نوه منه ،که ۸ آگوست سال ۲۰۰۸ به دنیا اومده ، اینجا من و گاهی پدربزرگ نیکا از نوه گلمون مینویسیم پیوندهای روزانه پيوندها |
||